|
چون ابر به سوی کانادا تلاش برای مهاجرت به کانادا
| ||
|
تولد ناکامی ، وارد چهارمین سال شد چهار سال پیش همچین شبی من سوریه بودم و استرس شب مصاحبه رو داشتم. اون شب نمی دونستم که چهار سال بعد هنوز تو تهران و تو اتاق کوچیکم با 4 سال سن بیشتر پشت کامپیوترم دارم حسرت مصاحبه فردا رو می خورم. حسرت بدشانسی عوض شدن آفیسر ها ، بد اقبالی و... نمی دونستم که فرداش میکابا سیاه پوست جلوم میشینه و بهم می خنده، هنوز نمی دونستم که این شروع یه راهه طولانیه که تا 4 سال آینده هم وضعیتش مشخص نشده و تا پرونده سوم هم ادامه داره. بزرگترین افسوس انسان هنگامی است که می خواهد ولی نمی تواند و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست. (زرتشت) اون شب به مرکز تجاری سان سیتی رفتم. با دوستم (...) تا 2 صبح تو کافی نت اونجا چت کردم و برگشتم هتل. اتفاقا شب رو خوب خوابیدم. صبح ساعت 9:30 مصاحبه داشتم. با چه ذوق و شوق و چاشنی التهاب و استرس بزک دوزک کردم. ایکاش امشب اون موقع بود چون می دونستم اولین سئوالش اینه که با کی اومدی - همراهت الان کجاست - چه مدته زبان می خونی - کجا خوندی - کی بهت یاد داده این چیزارو بگی . اونوقت منم دروغی نمی گفتم 3 ماهه زبان می خونم. بهش حقیقت رو می گفتم که 9 ماهه زبان می خونم تا اونم جواب نده که تو باید حداقل 9 ماه زبان می خوندی. اونوقت من از جواب دروغم پشیمون نمیشدوم و ... خدایا لا اقل امشب 16 شهریور سال 88 بشه و منم قول میدم فردا که رد شدم ، دیگه کارم رو برا زبان خوندن رها نکنم. قول می دم که تو پرونده دوم ارسالیم ، سطح زبان فرانسمو 5 نزنم ، بزنم 7 تا اون پرونده هم بسته نشه. اصلا قول می دم که فــردا مصاحبه نرم و بی خیال فرانـسه و کبـک بشم که الان بـعد از 4 سال تو این وبلاگ لعــنتی ننویسم که اون موقع 31 سال داشــتم و الان 35. اوست خدایی که شما را جانشین گذشتگان اهل زمین مقرر داشت ورتبه بعضی را از بعضی بالاتر قرار دادتا شما را در آنچه به شما داده، در این تفاوت بیازماید. انعام 165 [ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۶ ] [ 22:24 ] [ محمدرضا ]
راهی برای مهاجرت که نه ، برای فرار بالاخره درس هایی که برای گرفتن دیپلم فنی و حرفه ای نیاز داشتم رو، امتحان دادم. وای که سر امتحان عربی بیچاره شدم. 3 روز تموم عربی می خوندم و هیچی سر در نمی آوردم. خلاصه 5 درس رو امتحان دادم و نمراتش رو هم گرفتم و تموم شد و رفت. یه موضوع خیلی عجیب این که ، سال ها بود که شبها خواب می دیدم که امتحان عربی دارم و هیچی بلد نیستم و انقدر تو خواب این استرس اذیتم می کرد که از بیدار شدنم احساس خوبی بهم دست می داد. شاید تو 10 سال گذشته بارها و بارها این خواب و می دیدم. همیشه فکر میکردم آخه چرا عربی؟!! آخه زندگی من به عربی چه ربطی داره!! از همه مهمتر چرا انقدر استرس این امتحان منو تو خواب نگران می کنه به حدی که وقتی از خواب بیدار میشدم، انگار از یه کابوس فرار کردم ... چیزی که جالب بود ، این استرس و نگرانی رو بالاخره در شب امتحان عربی درک کردم و فهمیدم این روحم بوده که فارغ از زمان به روزهای آینده زندگیم سرک می کشیده و خبر از شب امتحان عربی داشته که قراره یه روز تجربش کنم. دقیقا شب امتحان عربیم احساس خوابهامو داشتم و دقیقا چیزی که سال ها تو خواب می دیدم رو حس می کردم و می دیدم ... باری امتحان رو با فلاکت دادم و در کمال ناباوری شدم 14 . حالا از روز امتحان عربی،فکر می کنم که دیگه چه خوابیه که مدام می بینم، شاید اونم یه عاقبتی در آینده باشه. ولی واقعا چیز دیگه ای نیست و چیزی به خاطر نمیارم. یه چند روزیه که یه ویزای مسافرتی از آلمان گرفتم. البته فکر نمی کردم به من مجرد ویزا بدن ولی نمی دونم چی شد که دولت محترم آلمان این لطف رو بمن کرد. خلاصه که از اون روز ، جسته و گریخته ، دوستان زیر گوشم زمزمه میکنن: رضا، نری برگردیااااااا - برو بپیچ به یه کشوری... . رضا، کانادا مانادا فعلا تعطیله ها الکی دل خوش نکن - برو نیا و ... خلاصه از این حرفا. ولی چیکار کنم که عادت ندارم به اطمینان دیگران نارو بزنم. باری از 10 مهر به امید خدا راهی میشم و یه یک ماهی می خوام اروپا گردی کنم. خدارو چی دیدی شاید این کک ی که رفقا سعی میکنن به جونم بندازن ، افتاد به شلوار و ما هم قید لوطی بازی و جواب اطمینان و این دری بری ها رو ، زدیم و پیچیدیم به قافله ... (هزینه خوندن ، گذاشتن نظره) ای اهل ایــمان در پیشرفت کار خود، صبر و مقاومت پیشـه کنید و به ذکر خـدا و نماز توسل جویید که خـدا یاور صابران اسـت. بقره 153 [ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۴ ] [ 23:56 ] [ محمدرضا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||