|
چون ابر به سوی کانادا تلاش برای مهاجرت به کانادا
| ||
|
هنوز بعد از گذشت 2.5 سال، با خودم فکر می کنم یعنی من واقعا بالاخره اومدم کانادا. یعنی بعد از اون همه زحمت و مشقت و نگرانی، من رسیدم؟؟! معمولا این افکار زمانی به ذهنم میرسه که درحال رانندگی هستم، جاده ای زیبا و سرسبز و آسمان آبی با لکه های تپل ابر که به قول عیال، تصویر های درست می کنه که فقط تو زمان بچگی تو کارتن ها می دیدم. یکی از دغدغه ها و مشکلات من تو ایران بی فرهنگی مردم تو رانندگی بود و همیشه از این مسئله متاثر بودم که چرا نباید بین خطوط رانندگی کنیم، چرا باید ویراژ بدیم و چرا تو جاده ها که ترافیک میشه، یه عده از تو خاکی سمت راست سبقت میگیرن و ایجاد سروصدا و هوای خاک آلود می کنن یا میزنن تو لاین مقابل و تو ترافیک گره های کور ایجاد می کنن؟ نمی دونم شاید بهشون یاد ندادن، شاید از پدرمادرشون همین روش رو دیدن چون به اونا هم یاد ندادن و یا شاید هزار شاید دیگه. مشکل من تو اون جامعه نبودن فرهنگ بود. مردم حق و حقوق رو بهشون یاد نداده بودن چون اینجور دیده بودن و بزرگ شده بودن. همیشه به این فکر می کردم که یه زمانی مردم به سمت قطار هایی که در شهر های مختلف تردد می کردن، سنگ پرتاب می کردن. جالب بود ولی خودشون هم نمی دونستن چرا؟ فقط یه فرهنگ شده بود که طرف فارغ از سن و سال، وقتی یه قطار می دید، دولا میشد و به حسن وظیفه به سمت شیشه قطار پرتاب می کرد. یادمه حدودای سال 63 یا 64 بود که یه برنامه از تلویزیون پخش شد از مردمی که در قطار، با پرت شدن سنگ به سمت شیشه، دچار آسیب شده بودند. تو تلویزیون به مردم نشون دادن توی این قطار دشمن نیست، هیولا نیست خودمونیم و بعد به محله هایی رفتن که این اتفاق سنگ پرانی می افتاد و این فرهنگ رو در مردم و به خصوص کودکان رواج دادن که به جای پرتاب سنگ به سمت مردم توی قطار، برایشان دست تکان دهید و بالاخره این داستان تمام شد و الان روایت پرتاب سنگ یک داستان خنده دار و گاها غیر قابل باوره. اگه فرهنگ سازی همینطور در مورد همه چیز انجام بشه، همه چیز دلچسب میشه. بستن کمربند ایمنی یه فرهنگ سازی دیگه بود که البته با اهرم فشار و جریمه رواج پیدا کرد و اکنون یک روال عادی تو کشوره. ایکاش همه چیز رو دوباره به همه یاد بدن ولی مشکل اینه که ضعیف ترین قشر جامعه ما بخش فرهنگی جامعه ماست. معلم های جزو اقشار کم درآمد و ضعیف جامعه هستند که بهایی که درخورشان است برایشان دیده نمی شود، روزنامه نگاران، نویسندگان، استادان و بیشتر قشرهایی که تو این حوزه هستند و ... بگذریم. روزی که به کانادا رسیدم، دوستی که تو فرودگاه دنبالم اومده بود بهم یه چیزی گفت که برام بسیار گوارا بود: رضا، اینجا هیچ کس جلو پای کسی سنگ نمی ندازه، اینجا جای پیشرفت و ترقیه، هر فکر و ایده ای که داشته باشی، دولت حمایتت می کنه و مثل کوه پشتته. بنابراین تلاش کن که جاده ترقی بدون هیچ مانعی بازه با پیستون حمایت دولت. 6 ماه پیش خونه خریدم و از دونفر آرشیتکت ایرانی خواستم برای یه سری تغییرات بیان خونه ام رو ببینن. سرصحبت باهاشون باز شد و حرف از کانادا و ... ازم پرسیدن چه مدته کانادا هستی، گفتم دقیقا 2 سال. ازم پرسیدن تو این زمان اوضاع و روزگارت چطور بود؟ گفتم: خوشحال راضی و پر از رشد، کار دارم، یه ماشین نو و خوشگل دارم، خونم رو خریدم و ... بهم گفتن: این رشدی که تو 2 سال کردی، تو 2 سال آینده چهار برابر خواهد بود. اینجا رشد تصاعدی است. این حرفشون از اون حرفا بود که باز تو ذهنم حک شد تا 2 سال دیگه باز خودم رو مقایسه کنم. بی شک تصمیمم برای مهاجرت، انجام اون و صبر 11 ساله ام برای رسیدن یه اینجا، پر افتخارترین تصمیم، عملکرد و صبوریم در زندگیم بوده به خودم احسنت و از خدا سپاسگزارم. سلام و تهنیت بر شما باد که صبر پیشه کردید و بس نیک است سرانجام این سرا. رعد - 24
برچسبها: کانادا, مهاجرت, رانندگی, فرهنگ [ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۳۰ ] [ 17:15 ] [ محمدرضا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||