چون ابر به سوی کانادا
تلاش برای مهاجرت به کانادا
بخش چهارم - روز مصاحبه:

صبح روز ۱۷ شهریور ۸۸ بود. تا اونجا که یادمه ، شب رو خوب خوابیدم .صبح زود بیدار شدم و رفتم یه دوش بگیرم و آماده رفتن به سفارت بشم. خلاصه دوش و گرفتم و بعد هم اصلاح صورت. طفلکی صورتم تعجب کرده بود جون من که بی خیال نمی شدم پیش خودم فکر کرده بودم هرچی صورتم صافتر و براق تر باشه، شاید خوش تیپ تر جلوه کنم و طرف رای مساعد بده. هیچی دیگه با انواع اقسام تیغ و ماشین ریش تراش و کرم و after shave و ... کلی بزک کردم باور کنید اگه می گفتن سرخاب سفیداب بمالی قبولی ، این کارم میکردم. یه چمدون پر کراوات و پیراهن داشتم که باید همه رو تست می کردم و با اینکه تهران و حتی روزهای قبل این کارو کرده بودم ولی بازم قدرت اتخاب نداشم. دعا می کردم که آفیسرم یه خانم جوون باشه آخه شنیده بودم آفیسر های خانم که جوان باشند خیلی مهربونن و ... و همچنین بهم گفته بودن فقط ۲ تا شانس بیاری خوبه : 

 اول آفیسرت پیر نباشه و دوم سیاه پوست نباشه.

خلاصه که با سلام و صلوات و تهنیت راهی شدیم سمت سفارت کبک برای مصاحبه. از هتل تا اونجا راه کمی بود شاید پیاده ۱۰ دقیقه هم نمی شد ولی خوب کی با فکول و کراوات راه میفته تو دمشق که من دومیش باشم؟ حدود ساعت ۵/۸ اونجا بودم یعنی ۱ ساعت قبل از زمان مصاحبه. دم در به نگهبان به فرانسه گفتم که من برای مصاحبه اومدم و اونم گذاشت تو کاسمون و گفت انگلیسی بگو. خلاصه که موبایل رو بی صدا کردم و رفتم تو. از پله ها رفتم پایین و در رو باز کردم. یه سرسرای تقریبا ۳۰ متری و دوتا درب در سمت راست قرار داشت که هرکدوم یک اتاق مصاحبه بود و روبروی در ورودی هم قسمت پذیرش. خلاصه که بنژوق و گفتیم عرض کردیم برای مصاحبه ساعت ۵/۹ اومدم. اون خانم جوون هم که فکر می کنم عرب بود جلو اسمم تیک زده و شروع کرد به فرانسه تند تند صحبت کردن منم الکی سرم رو تکون می دادم که احسند و آفرین و در آخر یه فرم بهم داد که فهمیدم کل مطلب این بوده که این فرم رو پر کن. یه فرم بود که مشخصات رو باید می نوشتی و اینکه چقدر پول در کانادا با خودت خواهی برد.

تو سر سرا یه عرب قبل از من اومده بود و ظاهرا مصاحبه داشت ولی خیلی استرس داشت و مدام پاشو تکون می داد و جزوات فرانسشو می خوند انقدر نگران بود که من کمی اعتماد به نفس پیدا کردم. ازش یه سئوال کردم ولی یادم نیست چی ولی نتونست بهم جواب بده. از تو اتاق سمت راستی صدای یه خانم بود که با صدای بلند فرانسه صحبت می کرد،  تند تند و البته بسیار مسلط. بعد از ۱۰ دقیقه بعد یه خانم جوون با یه بچه هم وارد شدند و تا منو دید به فرانسه و خیلی آروم گفت شما ایرانی هستید منم لبخند زدم و سرم رو تکون دادم. مدارکشو که داد اومد و ساعت مصاحبمو پرسید و آرزوی موفقیت و من هم متقابلا و ...

یکدفعه پشت قسمت پذیرش دیدم که یه مرد مسن سیاه پوست داره رد  میشه وای نکنه این باشه یعنی طرف هم سیاه پوسته هم پیر؟ نه بابا این نیست.  این مستخدمه حتما داره دنبال تی می گرده یا داره استکان های چای نیم خورده رو جمع می کند. حتما این طوره. آفیسر من یه خانم جوون و مهربونه که بهم میگه : منت گذاشتید تشریف آوردید و البته به کبک خوش اومدید. حتما همین طوره .

یه هو خانمه منو صدا کرد و بهم گفت به اتاق اول برم. در رو که باز کردم دوست زیبا و قشنگم آقای سیاه پوست پیر رو دیدم که ایستاده بود و داشت یه سری کاعذ رو نگاه می کرد. وای که الان هم وقتی یادم میفته هنوز که هنوزه مو های تنم سیخ میشه. یعنی آفیسر من این پیر مرد سیاه پوسته؟! میگین نه؟ خوب اشتباه می کنین دیگه ، خود خودش بود. صدام و انداختم ته گلوم و با نیش باز فریاد زدم ‌bonjour . اونم جوابمو داد و با دست اشاره داد که بشینم.

 برام آرزوی موفقیت کنید. .... تا بعد

 

[ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۹ ] [ 23:10 ] [ محمدرضا ]

بخش سوم - سوریه:

تاریخ مصاحبه مشخص شده بود و من ۷۶ روز وقت داشتم با معلمم قرار گذاشتیم که هفته ای ۲ یا ۳ جلسه باهم زبان بخونیم. ته دفتر زبانم یه تقویم بود که تا روز مصاحبه به صورت معکوس شمارش کرده بودم. می تونم بگم که بیشتر سئوالات مصاحبه رو کار می کردیم و شاید در هر جلسه ، یک یا دو سئوال اصافی هم مطرح می شدو ... . حالا نوبت رزرو تور هم بود چون تاریخ مصاحبه من در ماه رمضون بود و شبهای قدر و امکان داشت که به خاطر موقعیت مذهبی اونجا و عزیمت مسافر، بلیط پیدا نکنم. برای همین یک ماه مونده بود که توی یک تور جا رزرو کردم و از اونجا که مجبور بودم پول ۲ نفر رو بپردازم، به مامانم پیشنهاد کردم که باهام بیاد و اونم با رغبت پذیرفت. وای که روزهای قبل از مصاحبه چقدر بده ، پر از استرس ، نگرانی ، ترس از قبول نشدن و ... ولی انقدر که هر کی رفته بود - قبول شده بود ، منم تقریبا خودم رو با این موضوع تسکین میدادم. فکر کنم که توی اون ۷۰ روز ، ۱۵ جلسه کلاس برگزار شد. خلاصه که جلسه آخر فرانسه ، ۲ روز قبل از عزیمت بود. آخرین نکات هم بهم گوش زد شد و ... . روز پرواز ۱۳ شهریور ۸۸ بود. یکی از دوستام اومد دنبالمون و من و مامان رو تا فرودگاه رسوند و رفت. ساعت فکر کنم ۶ یا ۷ بود که پریدیم و ساعت به وقت سوریه ۱۱ شب رسیدیم. یه فرودگاه داغون که البته بعدا فهمیدم این قسمت که انقدر داغونه، متعلق به مسافرهای ایرانیست. چون خ.. تر از ما پیدا نمی کنن که بیایم اونجا و کلی ارز بریزیم تو کشورشون و اونوقت با این وضعیت پذیرایی بشیم حالا جالبتر اینکه وقتی میخوایم از کشورشون خارج بشیم ، باید عوارض خروجی هم بدیم!!!؟؟

هتل بدی نبود. تقریبا شمال دمشق بود یه محله لای کوه و پر از رستوران. یه جایی مثل دربند خودمون و این هتل هم در بین کوه ساخته شده بود. توی تور ما همه افرادی بودند که برای زیارت اومده بودند. ما جمعه اونجا بودیم و من باید ۳ روز پر استرس رو می گذروندم تا سه شنبه. خدا کنه به خیر بگذره. روزها mp3 فرانسه تو گوشم بود و شبا هم که دفتر زبان و سئوالات مصاحبه جلوم. یک دو روز اول با تور رفتم بیرون ولی واقعا کسل کننده بود. همش قبرستون و مکان های زیارتی و گریه و ناله و زاری وای که همه جوره فشار روحی و استرس و ... یکشنبه بود که به مامان کفتم که من دیگه توی این مراسم ها نمیام. البته لیدر تور یه پسر جوون خوش تیپ عرب بود که فارسی رو خوب صحبت می کرد. از اون جاهای مختلف آدرس می گرفتم و خودم می رفتم و هرجا که گیر می کردم  به موبایلش زنگ می زدم و ازش راهنمایی می گرفتم. هزینه تلفن به ایران هم بسیار گرون بود حدود دقیقه ای ۷۰۰ تومان. کلا دمشق شهر قشنگی بود و از اونجا که ماه رمضون بود همه جا تا ۲ ساعت بعد از افطار تعطیل بود و تقریبا از ساعت ۹ شب مغازه ها و بازار و پاساژها باز می شدن تا خود اذان صبح. عشق مردم رفت به کافه و کشیدن قلیان و چای و ... بود البته می گفتن به خاطر ماه رمضون دیسکو و بار ها تعطیله. فکر کنم روز دوم بود که رفتم محل سفارت رو دیدم یه جایی توی مشهور ترین خیابان شهر که کمی شبیه بلوار کشاورز خودمون بود ولی خیلی خلوت تر. پر از رستوران های مجلل که داشتن برای افطار سرویسشون رو آماده می کردن و البته پر از سفارت و خانه های شیک. سفارت کبک دقیقا کنار سفارت ایران قرار گرفته و سمت دیگرش هم سفارت کانادا. خلاصه که روزها سخت و با استرس می گذشت تا دوشنبه شب، که فردا صبحش من باید برا مصاحبه به سفارت می رفتم. یادمه تا دیر وقت توی پاساژها می چرخیدم فکر کنم اسم این پاساژ آخری شمس ممس بود. خیلی بزرگ شیک ، خلوت و بسیار گرون. پر از مغازه های برند مشهور. ساعت حدود ۲ بود که به هتل برگشتم و آماده خواب شدم تا صبح ساعت ۹.۳۰ که مصاحبه داشتم. تا بعد

[ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۵ ] [ 19:49 ] [ محمدرضا ]
قسمت دوم ماجرا:

خلاصه که تصمیم گرفته شده بود و اولین قدم خوندن زبان فرانسه بود تا به مرور مدارکم رو آماده کنم و سایر کارها. یه دوستی داشتم که چند سال قبلتر (۸۳-۸۴) به فرانسه رفت و از اونجا هم به کبک و برای همین باهاش تماس گرفتم و بیشتر شبها تا نزدیکی های صبح داشتم ازش راهنمایی می گرفتم. خوب اون موقع هنوز هم تب رفتن به کبک اینقدر اپیدمی نشده بود و کسی به راحتی تن به خوندن زبان فرانسه نمی داد و براهمین تقاضا برای خوندن این زبان کم بود و تا دلتون بخواد معلم زبان فرانسه باقیمتهای پایین (حدود ساعتی ۶ تا ۹ هزار تومان) از آبان ۸۷ خوندن زبان فرانسه شروع شد وای که چقدر بد بود ، جلسات اول چل چل بودم و تعجب از این زبان که هر چقدر لحنش و گویشش قشنگ بود ، خوندن و نوشتنش وحشتناک!!؟

از اونجا که من ۲ هفته به ماموریت خارج از تهران میرفتم، کلاسهام هر ۲ هفته به ۲ هفته تشکیل میشد و اونم ۲  جلسه در هفته . حدود ۴ جلسه خصوصی در ماه . حدود بهمن ۸۷ یعنی ۴ ماه بعد از شروع زبان فرانسه ، مدارکم رو فرستادم و تقریبا ۴۰ روز بعد در حالی که درس ۶ یا ۷ Caffeبودم ٬ فایل نامبرم اومد . خلاصه تصمیم گرفتیم که دیگه بی خیال کتاب Caffe  بشیم و سئولات مصاحبه رو شروع کنیم. دقیقا تعطیلات عید تمام شده بود و آخر های فروردین بود که معلم فرانسه عزیز با 180 سئوال اومد سر وقتم و گفت که این سئوالات رو باید توپ توپ یاد بگیرم که زندگی آتیت به اینا بستگی داره. شروع شد به خوندن و البته بیشتر حفظ کردن. بیشتر سئوالات تکراری بودن یعنی هر چندتا سئوال مربوط به یک موضوع میشد ولی نوع گویش فرق می کرد ولی جواباشون یکی بود و مجبور نبودی که برای هرکدوم یه جواب یاد بگیری جون اصلا سئوال تکراری بود و البته یکسری دیگه  از اونا به خاطر شرایط شخص اقدام کننده ٬ حذف میشد. مثلا لازم نبود سئوالات مربوط به همسر یا فرزند رو یاد بگیرم و  برای اینکه سئوال زیادی شاملم نشه٬  در مورد اینکه آیا دوستی در کانادا داری یا نه؟ من همون اول میگفتم نه؛ تا سئوالی دیگه در این مورد عنوان نشه و یا اینکه آیا به کانادا سفر کردی یا نه؛ جواب منفی من باعث میشد که این موضوع ادامه پیدا نکنه. فکر می کنم یه ۲۰ جلسه ای از زبان خوندن گذشته بود و اواخر خرداد ماه (۴ ماه بعد از ارسال پرونده ـ ۲ ماه بعد از رسیدن فایل نامبر) یه ایمیل با subject فرانسوی به دستم رسید. اولش فکر کردم که از این تبلیغات مزخرف و اعصاب خورد کنه و بهش توجه نکردم واینم بگم که در جریان حوادث  بعد انتخابات بود و اینترنت سرعت درست و حسابی نداشتو من حوصله نداشتم که وقتمو برای باز کردن یک ایمیل به ظاهر بی خود٬  با سرعت بسیار پایین اینترنت٬ هدر بدم ولی وقتی چند روز بعد بازم این ایمیل به دستم رسید ٬ مشکوک شدم و بازش کردم و وقتی اسمم رو بالای این نامه فرانسوی دیدم ٬ فهمیدم یه خبرایی شده. ساعت حدود ۲ شب بود که به معلمم زنگ زدم و فهمیدم که ۱۷ شهریور مصاحبه دارم (۷۰ روز بعد از دریافت ایمیل). حالا دیگه شوخی نبود و شمارش معکوس برای پذیرش یک تولد جدید٬  شروع شده بود و من باید خودم رو جدی تر آماده می کردم.  باقیشو می نویسم. تا بعد 

[ جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۲۳ ] [ 13:34 ] [ محمدرضا ]

بنام خدا

هـــجـــــرت

تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت - قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت

سلام، ما آدما موجودات ناسپاسی هستیم که در زمان نیاز ، متوصل به هر چیز و کسی میشیم تا مشکلمونو حل کنیم. اهداف و نیازها،  در شروع همشون یه آرزوست ولی وقتی بهشون می رسیم ،  ادعا داریم که فقط خودمون بودیم که اون آرزو و یا نیاز رو برآورده کردیم و بعد اینکه اصلا فراموش می کنیم این چیزی که به دست آوردیم ، یه زمانی یه روئیا بوده و حتی به تدریج سختی ها و مشقاتی که برای به دست آوردنش رو هم کشیدیم، از یاد می بریم. و از همه مهمتر از یاد می بریم که کسانی بودند که ما رو در رسیدن به این مقصد کمک دادن که از جمله همه اونا،  خداست.

برای همین آدم باید توی هر مقطع از زندگی نیازها، اهداف، سختی ها، خوشی ها و ... یادداشت کنه تا همیشه با مراجعه به اونا بفهمه که چی بوده، چی می خواسته و حالا چی شده تا قدر  همه چیز و همه کس رو بدونه و ضمن اون سپاسگزار اون اشخاص و البته  شاکر خدا باشه.

اما داستان تصمیم به هجرت منو این جور بخوانید که : حدود سال ۸۵ مدتها بود در همه چیز ناکام بودم دست به هر کار و  تصمیم بر هرچیز که می گرفتم ، خوب پیش نمی رفت و هرزگاه به بن بست کامل می رسیدم دیگه آخرین مورد آنقدر سخت بود که تصمیم گرفتم یه مدت از تهران دور بشم تا توی محیط آروم بهتر بتونم فکر کنم و کمی به آرامش برسم. گشتم و یه کاری پیدا کردم که اتفاق بر این بود که باید توی شهرهای کویری ایران می رفتم و توی هر مامورت یه ۲ هفته ای می موندم که البته به همون نسبت که کار سخت بود حقوق هم بالا و خوب بود. خلاصه اینکه راهی شدیم یه طبس ، تربت حیدریه، خواف، جندق، اردکان، یزد، نائین، بجستان، بشرویه، بادرود و ... . کار شب و روز نداشت گاهی مجبور بودیم شبا و نیمه شبا کار کنیم و اونجا بود که با صدای بلند می خوندم < من مرد تنهای شبم، مهر خاموشی بر لبم ، از شهر تو من رفته ام ، دل از همه گسسته ام ، تنهای تنها غمگین و رسوا  عامل این شبها منم ...> روزها می گذشتن و من در شهر های مختلف ایران می چرخیدم ۲ هفته در ماموریت و یک هفته در تهران پیش خوانواده. یه ۱ سالی گذشته بود خیلی از شهرهای شرق کشور و مرکزی رو دیده بودم ولی باز احساس می کردم خوب از این تغییر موقعیتم ارضا نشدم. هنوز مشکلات وجود داشت و خاطرات ناکامی های گذشته ، کابوس شبها ، وضعیت نابسامان اقتصاد کشور، بی فرهنگی مردم که از عدم اطلاع رسانی و تربیت صحیحشون بود، تورم گرونی ، عدم حس مسئولیت در اکثر کارها و ... خیلی ناراحتم میکرد و من واقعا قادر به تغییر شون نبودم.

یه مطلبی به ذهنم رسید که توی قرآن یه همچین مطلبی داریم که هر وقت به مشکل و بن بست رسیدید، هجرت کنید (مضمون به این صورت است) و همچنین زمانی که پیغمبر اسلام به حرج و تنگی رسیده بود و دستش رو برای دعا به آسمون برد و از خدا خواست که چه بکنم؟ به او خطاب شد که هجرت کن. این هجرت آنقدر در دین اسلام مهم  است که مبدا تاریخ اسلام قرار گرفت و البته همین هجرت آغازی برای شروع موفقیت های دین اسلام  بود که این موفقیت موجب پایندگی این دین شد که ۱۴۰۰ سال از آن می گذرد.

و حالا من هجرت رو دکمه ریست زندگی می دونم مثل زمانی که کامپیوتر به هیچ صراتی مستقیم نیست و شما مجبورید قید برنامه های در حال اجرا و شاید کارهایی که برای آنها زحمت کشیده اید را بزندید و دکمه ریست را برای احیا و فرار از موقعیت جاری فشار دهید چراکه به غیر از این فقط اتلاف وقت است و وقت. خلاصه اواخر تابستان ۸۷ بود <ماه رمضون> که تصمیم به مهاجرت به کانادا - کبک رو گرفتم. در متن های آینده ادامه را خواهم نوشت.

 

 

[ شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۰ ] [ 12:0 ] [ محمدرضا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

ماندن جایز نیست - دیگر باید رفت.
تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت     قصه همیشه تکرار ، هجرت و هجرت و هجرت

Comme Un Nuage Vers Au Canada
امکانات وب