|
چون ابر به سوی کانادا تلاش برای مهاجرت به کانادا
| ||
|
اومدم عنوان پست رو بزارم : <خر ما از کره گی دم نداشت> ولی پیش خودم گفتم آخه مرد حسابی حرمت آیه آخر پست رو لااقل نگه دار ... و این طور شد که اسم این پست شد : < عجب دنیای پلیدی است > توی دوتا پست عقب تر نوشته بودم که بعد از دریافت ویزا از آلمان، می خواستم برای کنسول آلمان یه نامه بنویسم و ازش بابت این لطف و اطمینانش تشکر کنم که به من مجرد ویزا دادن. ولی خوب انقدر این کار رو نکردم که هیجان و حس داغ درونیم فروکش کرد و فراموش شد مثل خیلی از افکار و حس های قشنگمون که شبها غنچه میزنه و صبح خشک میشه و میریزه. حالا حس داغ الان: می خوام یه نامه واسه کنسول اطریش بنویسم که آخه مرد حسابی من 10 ساله دارم تو مملکتم کار میکنم، پارسال رفتم آلمان و سوییس که الن و بلن و جیمبلن ، برگشتم و اومدم سرخونه زندگیم. پارسال حرمت نگه داشتن و ازم انگشت نگاری هم نکردن، منم لوطی گری کردم و سرموعدم به کشورم برگشتم اونوقت شما ها انگشت نگاریم که کردین ، 4 ماه بردین و آوردین، نامه نگاری و تلفن بازی هم کردین و آخرسرهم به من ویزا ندادین .... !!!! ؟ شور و شعف ، هیجان، غم و اندوه ، همه و همه حالت هایی از زندگی هستند که میان و میرن و فراموش میشن. ولی امون از اون چیزایی که فراموش نمیشن! ای که لعنت برهرچی فکر بد و مسموم. اصلا خوب و بدش هم فرقی نداره وقتی فکری که به ذهنت میرسه ولی قدرت انجامشو نداری اونوقت میبینی که اطرافیانت، فکرتو مث آب خوردن انجام میدن، دیوونه میشی! خدایا کمک کن ! فراموشی یه نعمته، یه نعمت بزرگ که اگه نبود، آدما از انباشت خاطره ها و افکار و اتفاقات بد زندگیشون دق مرگ شده بودن و یا از هیجان و خوشی های زندگیشون یا از عدم توانایی بعضی انجام افکارشون ، سنگکوب می کردن و می مردن. هرگز برآنچه که از دست میدهید اندوهگین نشوید و برآنچه که به دست می آوردید شادمانی نکنید که خداوند متکبر و مغرور را دوست ندارد. حدید - 23 [ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ ] [ 11:55 ] [ محمدرضا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||