چون ابر به سوی کانادا
تلاش برای مهاجرت به کانادا

بنام خدا

هـــجـــــرت

تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت - قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت

سلام، ما آدما موجودات ناسپاسی هستیم که در زمان نیاز ، متوصل به هر چیز و کسی میشیم تا مشکلمونو حل کنیم. اهداف و نیازها،  در شروع همشون یه آرزوست ولی وقتی بهشون می رسیم ،  ادعا داریم که فقط خودمون بودیم که اون آرزو و یا نیاز رو برآورده کردیم و بعد اینکه اصلا فراموش می کنیم این چیزی که به دست آوردیم ، یه زمانی یه روئیا بوده و حتی به تدریج سختی ها و مشقاتی که برای به دست آوردنش رو هم کشیدیم، از یاد می بریم. و از همه مهمتر از یاد می بریم که کسانی بودند که ما رو در رسیدن به این مقصد کمک دادن که از جمله همه اونا،  خداست.

برای همین آدم باید توی هر مقطع از زندگی نیازها، اهداف، سختی ها، خوشی ها و ... یادداشت کنه تا همیشه با مراجعه به اونا بفهمه که چی بوده، چی می خواسته و حالا چی شده تا قدر  همه چیز و همه کس رو بدونه و ضمن اون سپاسگزار اون اشخاص و البته  شاکر خدا باشه.

اما داستان تصمیم به هجرت منو این جور بخوانید که : حدود سال ۸۵ مدتها بود در همه چیز ناکام بودم دست به هر کار و  تصمیم بر هرچیز که می گرفتم ، خوب پیش نمی رفت و هرزگاه به بن بست کامل می رسیدم دیگه آخرین مورد آنقدر سخت بود که تصمیم گرفتم یه مدت از تهران دور بشم تا توی محیط آروم بهتر بتونم فکر کنم و کمی به آرامش برسم. گشتم و یه کاری پیدا کردم که اتفاق بر این بود که باید توی شهرهای کویری ایران می رفتم و توی هر مامورت یه ۲ هفته ای می موندم که البته به همون نسبت که کار سخت بود حقوق هم بالا و خوب بود. خلاصه اینکه راهی شدیم یه طبس ، تربت حیدریه، خواف، جندق، اردکان، یزد، نائین، بجستان، بشرویه، بادرود و ... . کار شب و روز نداشت گاهی مجبور بودیم شبا و نیمه شبا کار کنیم و اونجا بود که با صدای بلند می خوندم < من مرد تنهای شبم، مهر خاموشی بر لبم ، از شهر تو من رفته ام ، دل از همه گسسته ام ، تنهای تنها غمگین و رسوا  عامل این شبها منم ...> روزها می گذشتن و من در شهر های مختلف ایران می چرخیدم ۲ هفته در ماموریت و یک هفته در تهران پیش خوانواده. یه ۱ سالی گذشته بود خیلی از شهرهای شرق کشور و مرکزی رو دیده بودم ولی باز احساس می کردم خوب از این تغییر موقعیتم ارضا نشدم. هنوز مشکلات وجود داشت و خاطرات ناکامی های گذشته ، کابوس شبها ، وضعیت نابسامان اقتصاد کشور، بی فرهنگی مردم که از عدم اطلاع رسانی و تربیت صحیحشون بود، تورم گرونی ، عدم حس مسئولیت در اکثر کارها و ... خیلی ناراحتم میکرد و من واقعا قادر به تغییر شون نبودم.

یه مطلبی به ذهنم رسید که توی قرآن یه همچین مطلبی داریم که هر وقت به مشکل و بن بست رسیدید، هجرت کنید (مضمون به این صورت است) و همچنین زمانی که پیغمبر اسلام به حرج و تنگی رسیده بود و دستش رو برای دعا به آسمون برد و از خدا خواست که چه بکنم؟ به او خطاب شد که هجرت کن. این هجرت آنقدر در دین اسلام مهم  است که مبدا تاریخ اسلام قرار گرفت و البته همین هجرت آغازی برای شروع موفقیت های دین اسلام  بود که این موفقیت موجب پایندگی این دین شد که ۱۴۰۰ سال از آن می گذرد.

و حالا من هجرت رو دکمه ریست زندگی می دونم مثل زمانی که کامپیوتر به هیچ صراتی مستقیم نیست و شما مجبورید قید برنامه های در حال اجرا و شاید کارهایی که برای آنها زحمت کشیده اید را بزندید و دکمه ریست را برای احیا و فرار از موقعیت جاری فشار دهید چراکه به غیر از این فقط اتلاف وقت است و وقت. خلاصه اواخر تابستان ۸۷ بود <ماه رمضون> که تصمیم به مهاجرت به کانادا - کبک رو گرفتم. در متن های آینده ادامه را خواهم نوشت.

 

 

[ شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۰ ] [ 12:0 ] [ محمدرضا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

ماندن جایز نیست - دیگر باید رفت.
تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت     قصه همیشه تکرار ، هجرت و هجرت و هجرت

Comme Un Nuage Vers Au Canada
امکانات وب