|
چون ابر به سوی کانادا تلاش برای مهاجرت به کانادا
| ||
|
خواهرم معمولا ساعت بین 3 تا 4 بعد از ظهر که میشه حدود 11 تا 12 شب خودشون، بهم زنگ میزنه. داشت می گفت که امسال میشه 10 سال که ازدواج کرده و همون لحظه من داشتم به عکس خودم و ملیحه که روز عروسی اونا گرفته بودیم، نگاه میکردم. این عکس رو خیلی دوست داشتم و نمی دونم چجوری این عکس رو خواهر دیگرم برای من سفارش داد که روی شاسی برامون چاپ کنن. این عکس یه چند سالی ایران بود و امسال برام از ایران رسید و الان زیر تلویزیون جاشو پیدا کرده. یهو یادم افتاد که بابا حدود یک سال قبل از این عکس از پیش ما رفت یعنی الان میشه نزدیک 11 سال که بابا به سفر رفته. یهویی دلم براش خیلی تنگ شد مثل روزای اولی که رفته بود و همون روزا که برای آروم کردن خودم، براش حمد و سوره می خوندم و همانطور که مژده داشت حرف میزد من هم حمد و سوره رو شروع کرده بودم. همنطور که کنارش در حال رفتن بودم دستشو گرفتم. حس عجیبی بود مثل قدیما که بچه بودم و دستشو توخیابون شریعتی تو قلهک میگرفتم. همونجوری بود انگار همون موقعها بود. دستاش از من بزرگتر و حس و حال هوای دست خود خود بابا بود. [ چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۰۹ ] [ 5:8 ] [ محمدرضا ]
از هر زمان نزدیکترم امروز احساس می کنم برای گرفتن شغل بسیار مستعد تر و نزدیک ترم. با اشکان آشنا شدم و کلی احساس می کنم حمایتش رو برای گرفتن شغل تخصصیم دارم. غزاله هم که کلی مباحث جدید رو بهم گفت و رفتم خوندم و توشون تبحر پیدا کردم. آخر ویدیو که از پروژه رو براش فرستادم، کلی تحسینم کرد و گفت کاملا مستعد گرفتن یک کار پروفشنال هستم. امروز هم قرار بود با اشکان بشینم و بخش های گپ رزومه رو درست و درمون کنیم که متاسفانه مریض شد. [ دوشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۰۷ ] [ 0:22 ] [ محمدرضا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||