خواهرم معمولا ساعت بین 3 تا 4 بعد از ظهر که میشه حدود 11 تا 12 شب خودشون، بهم زنگ میزنه. داشت می گفت که امسال میشه 10 سال که ازدواج کرده و همون لحظه من داشتم به عکس خودم و ملیحه که روز عروسی اونا گرفته بودیم، نگاه میکردم. این عکس رو خیلی دوست داشتم و نمی دونم چجوری این عکس رو خواهر دیگرم برای من سفارش داد که روی شاسی برامون چاپ کنن.
این عکس یه چند سالی ایران بود و امسال برام از ایران رسید و الان زیر تلویزیون جاشو پیدا کرده. یهو یادم افتاد که بابا حدود یک سال قبل از این عکس از پیش ما رفت یعنی الان میشه نزدیک 11 سال که بابا به سفر رفته. یهویی دلم براش خیلی تنگ شد مثل روزای اولی که رفته بود و همون روزا که برای آروم کردن خودم، براش حمد و سوره می خوندم و همانطور که مژده داشت حرف میزد من هم حمد و سوره رو شروع کرده بودم.
خیلی شبا خواب بابا رو میدیدم ولی اصلا حرف نمیزد فقط حضور داشت. یه گوشه آروم و ساکت ولی بود ولی دیشب جور دیگه ای بود. خواب دیدم توخونه قدیمی میگون هستم و در اتاق کناری نشسته بودم رو زمین که تلفن زنگ خورد. مامانم گفت: حتما باباته. خودمم مطمئن بودم که باباست چون هیچ کس شماره تلفن اونجا رو نداشت آخه اصولا کسی اونجا نبود که کس دیگه ای بخواد به اونجا تلفن بزنه و شماره تلفن اونجا رو بدونه. گوشی رو برداشتم و به جای هرچیز دیگه ای گفتم: سلام بابا.
آره درست بود بابا بود. گفت سلام محمدرضای مهربون.
اصولا وقتی بابا رو خواب میبینم، میدونستم که خوابم چون به یاد داشتم که بابا دیگه نیست. از اینکه بهم گفته بود مهربون، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم بابا، نمیای اینجا؟ جواب داد: نه بلیط دارم برا ونکوور ولی دستم درد می کنه نمیدونم چطوری برم؟!
سرشب که داشتم می خوابیدم به خاطر باشگاهی که صبح رفته بودم، پشتم درد می کرد. یاد بابا افتادم که خیلی وقتا توی هال خونه رو زمین میشست و به شوفاژ داغ تکیه می داد و می گفت پشتم درد میکنه. چند باری بهش گفتم بیا پشتت رو با ویکس ماساژ بدم. آخه دیده بودم خودش ویکس رو به پشت دستش می ماله که راحتتر بتونه به پشتش برسونه. طفلی هیج موقع درخواست خاصی نداشت، هروقت که پشتش رو ماساژ میدادم دائم میگفت : خیر ببینی، خیر ببینی.
دیشب قبل از خوابم پشتم درد می کرد و یاد بابا بودم. معمولا این اتفاق که می افته، می خوابم و باخودم فکر می کنم که دارم ماساژ میگیرم. ذهن بیچاره هم گول می خوره و واقعا این حس بهم دست میده که واقعا دارم یه ماساژ اساسی می گیرم و آروم میشم و خوابم میبره.
یهو نمی دونم چی شد بابا اومد میگون. من و ممدآقا اینا هم تو ایوون بودیم و داشتیم به منظره روبرو که کوه سبز و قشنگ و پوشیده از درختا که لای درختا شیروونی خونه ها بود ، نگاه می کردیم. همه چیز شبیه قدیما بود اون موقع که خونه میگون آباد بود و برو بیا داشت همون موقع که صدای شرشر جوب آب رو میشد شنید و حوض تو حیاط که معمولا یه هندونه توش انداخته شده بود و باغچه کوچیکی که دور تا دورش گل بود و بخش وسط سبزی نعناع و شاهی و تربچه کاشته شده بود.
بابا به ممدآقا گفت، محمدرضا باید اینجا رو بکوبه و یه خونه خوب بسازه. ممدآقا اینا می خواستن برن که بابا گفت ما هم تا دم ماشین باهاتون میایم. باهم راهی شدیم و من تو فکرم آرزو میکردم یه جوری بشه که من دست بابا رو بگیرم.
همنطور که کنارش در حال رفتن بودم دستشو گرفتم. حس عجیبی بود مثل قدیما که بچه بودم و دستشو توخیابون شریعتی تو قلهک میگرفتم. همونجوری بود انگار همون موقعها بود. دستاش از من بزرگتر و حس و حال هوای دست خود خود بابا بود.
یهو بیدار شدم و باز براش خوندم : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ و ....