چون ابر به سوی کانادا
تلاش برای مهاجرت به کانادا
بخش ششم - پایان سفر سوریه:

بله ، بنده تو مصاحبه رد شده بودم و حالا باید صبر می کردم تا این سفر کذایی تموم بشه و به تهران برگردم. روزها به کندی می گذشت و تا روز پرواز و بازگشت به تهران ۳ روز مونده بود. خدا خودش می دونه که چه روزهای سختی بود که انگار تموم شدنی نبود. از تو هتل تکون نمی خوردم و فقط برای ناهار و شام از اتاق خارج می شدم.

تصمیم گرفتم به تهران که اومدم ، کار رو بار و رها کنم و برم فول تایم زبان بخونم و بی خیال همه چیز بشم و بالاخره روز جمعه فرارسید رفتیم فرودگاه. هرچی از بدی فرودگاه دمشق بگم بازم کم گفتم. ۳ تا پرواز به تهران بود که دوتاش به تهران و یکی به مشهد هر کدوم هم حداقل ۳۰۰ تا مسافر و دوتا گیت برای چک کردن پاسپورت ها. خیلی اذیت شدیم و حتی بارها هم تو هواپیما های مختلف جابجا شد. مثلا کوله من با هواپیمای بعدی اومد تهران و من مجبور شدم ۳ ساعت در فرودگاه تهران منتظر بشم تا کولم رو از هواپیمای دوم تحویل بگیرم و یک سری دیگه از چمدون های مسافر های دیگه به مشهد رفته بود.

وای که تازه بدبختی شروع می شد و برای همه باید توضیح می دادی که چی شد و چی نشد و چرا قبول نشدی و ... . خلاصه که رفتم سر کارم و تسویه حساب کردم و رفتم موسسه کیش تو جردن و ثبت نام کردم. کلاس ها فشرده بود و هر روز از ۸ صبح تا ۱۲ ظهر ، مثل مدرسه. یه استاد توپ توپ هم داشت به اسم فلاح. هرچی از تدریس خوب این استاد بگم ، کم گفتم. ایکاش این کارو پارسال می کردم نه الان. تو کلاس ۱۷ نفر بودیم که شاید ۸۰٪ کلاس متقاضی رفتن به کبک بودن.

۱۰ روز بعد یه نامه از دمشق اومد از دوست عزیز سیاه پوستم که شما حد نصاب نمره رو برا قبولی نیاوردین و ۹۰ روز فرصت دارین که مدارک و اعتراض ... رو ارسال و گرنه پرونده بسته خواهد شد.

زمانی که من برای مصاحبه رفته بودم ، امتیاز آفیسرها ۸ بود  (الان شده ۶) و اون نامرد از ۸ به من داده بود ۱ !!!!!!!  و اگر حتی به جای ۱ ، به من ۳ داده بود من قبول بودم ولی نامرد از قصد می خواست ردم کنه. خلاصه نامه رو به چند نفر کاربلد که نشون دادم، همشون تا به اسم آفیسرم می خوردن می گفتن ای ول آفیسرتم که میکاباست. و عنوان می کردن که به ندرت کسی از اون قبول میشه و عادت داره همه رو مسخره کنه و بهشون فشار روحی بیاره و بعد بشینه ببینه عکس العمل طرف چیه. (احتمالا شاکی شده که چرا من پا به پاش خندیدم).

خلاصه جونم بگه که بعد از اینکه ۲ تا وکیل هم این نامه رو خوندن بهم پیشنهاد دادن که بی خیال این پرونده بشم و دوباره از نو، یه پرونده جدید ارسال کنم و دوباره به مصاحبه دعوت بشم. منم تند تند مدارکمو جمع کردم و ۳۹۰ دلار رو پرداخت کردم و به امید یه مصاحبه جدید، مدارکم رو به سوریه ارسال کردم. (ادامه دارد)

 

[ شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۸ ] [ 13:28 ] [ محمدرضا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

ماندن جایز نیست - دیگر باید رفت.
تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت     قصه همیشه تکرار ، هجرت و هجرت و هجرت

Comme Un Nuage Vers Au Canada
امکانات وب