چون ابر به سوی کانادا
تلاش برای مهاجرت به کانادا
بخش هفتم -خواندن زبان فرانسه:

خوندن زبان فرانسه دوباره شروع شده بود. کلاس خوبی بود و تنها چیزی که نگرانم می کرد این بود که کارم رو رها کرده بودم و البته اینم بگم که اکثر کسانی که به کلاس می اومدن همین وضعیت لنگ در هوا رو داشتن. تو کلاس من تنها کسی بودم که تجربه رفتن به مصاحبه رو داشتم و برای همین مدام مجبور به پاسخ دادن به سئوالات سایر بچه های کلاس بودم.

زمان به تندی می گذشت و فکر کنم اواخر آبان ۸۸ بود که پرونده تقاضای مهاجرت به کبک رو  به دمشق ارسال کردم. کلاس فشرده فرانسه هم تو آذر ماه به پایان رسید و من داشتم خودم رو برای یه عمل جراجی که ناشی از یک ضایعه ورزشی بود آماده می کردم. توی این مدت هم خودم زبان می خوندم. خلاصه اینکه ۱۲ اسفند بود که زانوم رو عمل کردم و دیگه  رو تخت افتادم تو خونه. از نیمه اسفند تا اردیبهشت من کتاب  Caffe رو یکبار کامل دوره کردم و تقریبا تمام کلماتشو بلد بودم  و کنارشم انقدر فعل و لغت خونده بودم که احساس می کردم که واقعا یه تکونی تو زبان فرانسه ، خوردم.(حیف که الان هیچی یادم نیست).

به نظر من اگه کسی واقعا واقعا کتاب  Caffe رو یاد بگیره، یه فرانسه زبانه و راحت می تونه احتیاجات و صحبت روزمره رو انجام بده. بعد از عید بود که بازم تصمیم گرفتم برم موسسه کیش و بازم کتاب caffe رو با یه استاد دیگه به صورت فشرده بخونم ولی متاسفانه این سری دیگه استاد خوبی به نصیبم نشد..

حدودای اواخر اردیبهشت بود که من، هم زمان هم موسسه کیش می رفتم و هم سفارت فرانسه و منتظر اومدن تاریخ مصاحبه دومم بودم.  روزها کیش و عصر ها در خونه و شب ها کانالهای فرانسه. آخر شب ها هم وبلاگ دوستانی که به مصاحبه رفته بودند رو می خوندم.

به مرور خبر قبلولی تمام دوستانم که در ترم گذشته باهاشون هم کلاس بودم رو می شنیدم و فکر می کردم به زودی من هم یکی از اونها خواهم بود (به امید خدا). 

تا اینکه نامه ای از دمشق تمام آرزو هام رو  پاره کرد. در حالی که هر شب ایمیلمو چک می کردم تا ار زمان دعوتم به مصاحبه آگاه بشم، یه نامه اومد که بخاطر عوض شدن قوانین و امتیازات در 14   اکتبر 2009 ، شما برای مصاحبه select نمی شوید و پرونده شما  2  امتیاز کسری دارد.

وای که مصیبت پشت مصیبت این دیگه چیه؟!!! من بیچاره بی خبر از همه چیز دقیقا مثل پرونده اولم رو ارسال کرده بودم و خبر نداشتم که شرایط سختتر شده و باید سطح زبانم رو بالاتر میزدم. کلی اینور و اونور زدم و پیش وکیل و دوست و .... که چه کنم؟  در نهایت اون دوستم که تو کانادا بود یه شرکت سوری ثبت کرد و یه اساس نامه بر اساس رزومه کاری من نوشتو یک برگه قرار داد با یک وکیل در کانادا تنظیم کرد و به همراه یک Offre d`emploi (پیشنهاد کار) ، برام ارسال کرد و منم یه نامه گذاشتم تنگش که توی این مدت من کلی زبان خوندم و ال و بل شیمبل و فرستادم بلکه امتیاز جاب آفر که 10 امتیازه رو بیارم و شاید select بشم.

(دیگه واقعا خسته شده بودم و بریده بودم ......)   تا بعد ...

 

 

[ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۹ ] [ 17:47 ] [ محمدرضا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

ماندن جایز نیست - دیگر باید رفت.
تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت     قصه همیشه تکرار ، هجرت و هجرت و هجرت

Comme Un Nuage Vers Au Canada
امکانات وب