چون ابر به سوی کانادا
تلاش برای مهاجرت به کانادا

امروز ترم کلاد دیگه واقعا شروع میشه و دیگه تا اینجا اگه چرند بود و زیاد توجه نمی کردم، از امروز باید حسابی درس بخونم. این کورس رو باید امتحان ماکروسافت رو براش بدم و دیگه شوخی بردار نیست.
دیروز نشستم و 8 تا اپلای زدم و خدا می دونه قراره چی بشه. تا حالا به یه اینترویو که مختص شغلم باشه نرفتم و هیچ تجربه ای ندارم فقط امیدوارم یه روزی این نوشته ها رو بخونم و بهشون بخندم و بگم : دیدی چقدر الکی سختش می کردی، این که اصلا کاری نداشت!!
یعنی واقعا میشه یه روز به اینجا برسم.

[ سه شنبه ۱۴۰۵/۰۲/۱۵ ] [ 17:35 ] [ محمدرضا ]

خواهرم معمولا ساعت بین 3 تا 4 بعد از ظهر که میشه حدود 11 تا 12 شب خودشون، بهم زنگ میزنه. داشت می گفت که امسال میشه 10 سال که ازدواج کرده و همون لحظه من داشتم به عکس خودم و ملیحه که روز عروسی اونا گرفته بودیم، نگاه میکردم. این عکس رو خیلی دوست داشتم و نمی دونم چجوری این عکس رو خواهر دیگرم برای من سفارش داد که روی شاسی برامون چاپ کنن.

این عکس یه چند سالی ایران بود و امسال برام از ایران رسید و الان زیر تلویزیون جاشو پیدا کرده. یهو یادم افتاد که بابا حدود یک سال قبل از این عکس از پیش ما رفت یعنی الان میشه نزدیک 11 سال که بابا به سفر رفته. یهویی دلم براش خیلی تنگ شد مثل روزای اولی که رفته بود و همون روزا که برای آروم کردن خودم، براش حمد و سوره می خوندم و همانطور که مژده داشت حرف میزد من هم حمد و سوره رو شروع کرده بودم.
خیلی شبا خواب بابا رو میدیدم ولی اصلا حرف نمیزد فقط حضور داشت. یه گوشه آروم و ساکت ولی بود ولی دیشب جور دیگه ای بود. خواب دیدم توخونه قدیمی میگون هستم و در اتاق کناری نشسته بودم رو زمین که تلفن زنگ خورد. مامانم گفت: حتما باباته. خودمم مطمئن بودم که باباست چون هیچ کس شماره تلفن اونجا رو نداشت آخه اصولا کسی اونجا نبود که کس دیگه ای بخواد به اونجا تلفن بزنه و شماره تلفن اونجا رو بدونه. گوشی رو برداشتم و به جای هرچیز دیگه ای گفتم: سلام بابا.
آره درست بود بابا بود. گفت سلام محمدرضای مهربون.
اصولا وقتی بابا رو خواب میبینم، میدونستم که خوابم چون به یاد داشتم که بابا دیگه نیست. از اینکه بهم گفته بود مهربون، خیلی خوشحال شدم بهش گفتم بابا، نمیای اینجا؟ جواب داد: نه بلیط دارم برا ونکوور ولی دستم درد می کنه نمیدونم چطوری برم؟!
سرشب که داشتم می خوابیدم به خاطر باشگاهی که صبح رفته بودم، پشتم درد می کرد. یاد بابا افتادم که خیلی وقتا توی هال خونه رو زمین میشست و به شوفاژ داغ تکیه می داد و می گفت پشتم درد میکنه. چند باری بهش گفتم بیا پشتت رو با ویکس ماساژ بدم. آخه دیده بودم خودش ویکس رو به پشت دستش می ماله که راحتتر بتونه به پشتش برسونه. طفلی هیج موقع درخواست خاصی نداشت، هروقت که پشتش رو ماساژ میدادم دائم میگفت : خیر ببینی، خیر ببینی.
دیشب قبل از خوابم پشتم درد می کرد و یاد بابا بودم. معمولا این اتفاق که می افته، می خوابم و باخودم فکر می کنم که دارم ماساژ میگیرم. ذهن بیچاره هم گول می خوره و واقعا این حس بهم دست میده که واقعا دارم یه ماساژ اساسی می گیرم و آروم میشم و خوابم میبره.

یهو نمی دونم چی شد بابا اومد میگون. من و ممدآقا اینا هم تو ایوون بودیم و داشتیم به منظره روبرو که کوه سبز و قشنگ و پوشیده از درختا که لای درختا شیروونی خونه ها بود ، نگاه می کردیم. همه چیز شبیه قدیما بود اون موقع که خونه میگون آباد بود و برو بیا داشت همون موقع که صدای شرشر جوب آب رو میشد شنید و حوض تو حیاط که معمولا یه هندونه توش انداخته شده بود و باغچه کوچیکی که دور تا دورش گل بود و بخش وسط سبزی نعناع و شاهی و تربچه کاشته شده بود.
بابا به ممدآقا گفت، محمدرضا باید اینجا رو بکوبه و یه خونه خوب بسازه. ممدآقا اینا می خواستن برن که بابا گفت ما هم تا دم ماشین باهاتون میایم. باهم راهی شدیم و من تو فکرم آرزو میکردم یه جوری بشه که من دست بابا رو بگیرم.

همنطور که کنارش در حال رفتن بودم دستشو گرفتم. حس عجیبی بود مثل قدیما که بچه بودم و دستشو توخیابون شریعتی تو قلهک میگرفتم. همونجوری بود انگار همون موقعها بود. دستاش از من بزرگتر و حس و حال هوای دست خود خود بابا بود.
یهو بیدار شدم و باز براش خوندم : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ و ....

[ چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۰۹ ] [ 5:8 ] [ محمدرضا ]

از هر زمان نزدیکترم

امروز احساس می کنم برای گرفتن شغل بسیار مستعد تر و نزدیک ترم. با اشکان آشنا شدم و کلی احساس می کنم حمایتش رو برای گرفتن شغل تخصصیم دارم. غزاله هم که کلی مباحث جدید رو بهم گفت و رفتم خوندم و توشون تبحر پیدا کردم. آخر ویدیو که از پروژه رو براش فرستادم، کلی تحسینم کرد و گفت کاملا مستعد گرفتن یک کار پروفشنال هستم. امروز هم قرار بود با اشکان بشینم و بخش های گپ رزومه رو درست و درمون کنیم که متاسفانه مریض شد.
از 5 may هم کورس جدید شروع میشه که همون azure است و باید خوب بخونم تا برم برا امتحان های ماکروسافت. بحث جدید دیگه ای هم غزاله گفته که claude code هستش و چیز باحالیه و باید یه پروژه برا خودم تعریف کنم و بزنم و براش بفرستم. اکه تو رزومه هم که اضافه بشه خیلی خوبه.
دیگه اینکه حس خوبی دارم. دیگه بعد 7 سال قراره وارد حرفه اصلی کارم بشم و مطمئنم که دیگه موقعش رسیده. دارم حسش می کنم و ...

[ دوشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۰۷ ] [ 0:22 ] [ محمدرضا ]

الان اینجام که بنویسم تا اشتباق الان رو در آینده بخونم و حواسم باشه که قرار بوده چی بشه و آیا شده یا نه!
اگه الان داری اینو می خونی یادت بیاد که فردا شب کریسمس است و یه روز خاصه . یک ساعت پیش رفتی و برای خودت یه لپتاب خریدی اسمشو گذاشتی Benz ! یادته که چرا؟
چون ازش باید یه بنز در بیاد. 2 هفته دیگه کلاس ها شروع میشه. باید سفت و محکم درس بخونی، خسته ام و می خونم و فلانو چنان نداریم. به صبح هایی که زود بیدار شدی و فکر و خیال میومد به سرت. یادته تو خونه می شستی و خیره بودی که چیکار باید بکنی. یک سال رفتی با بدبختی تا کالج و حالا مدرک رو گرفتی و قرار شد که همزمان با دوره جدید، اپلای کنی.
یادت نره فکر و خیال و نگرانی و استرس ها رو
اعصاب و روان خراب و ....
دیگه باید BENZ رو ردیف کنی آ.
بدترین اتفاق اینه که بیای اینا رو بخونی و انقدر ناراحت بشی که بخوای این نوشته رو پاک کنی! از اون روز بترس که بیای اینجا و این پست رو بخونی و شرمنده بشی. دیگه لش بازی بسه فقط تلاش و درس و پیشرفت.
می فهمی یا نه؟ بهانه و حرف مفت و توجیه و چرندیات رو دیگه تمومش کن فهمیدی تموم شد دیگه/
ببین جند بار شروع کردی و گفتی برم اینو بخونم برم اونو بخونم برم اینجا برم اونجا! چنتا کلاس و دانشگاه و کورس و کوفت رفتی همه هم پرت و گذاشتی سر کوزه؟ دیگه بسه فهمیدی این آخریش بود که باید نتیجه بده در همشو گل بگیری/
این آخرین کورس بود و باید ازش یه چیزی در بیاد تا عید نوروز پیشرفتت رو ببینمآ.
نامردی نکنی مشتی، جا نزنی مثل خیلی چیزای دیگه که خودت میدونی، روشو کم کن و پوزشو بمال به خاک.
اینترویو قلدر و با قدرت بدون ترس
سوالات مصاحبه رو خوب بخونی. پررو باش و رودرواسی و خجالت رو تعطیل کنی.
باید درس های گذشته رو ریویو کنی. کلمات جدیدو گرامر ها رو بخونی، پادکست دوره 100 روزه رو بخونی و کلمات رو کامل دربیاری.
Api , .net core و درس ها رو خوب بخونی.
یادت نره که باید از فوریه اپلای کنی. Benz باید سال دیگه این موقع جلو در باشه اونم نه هر Benzی، اونی که می دونی.
یه کار ماهی حداقل 8 هزار تایی باید تو جیبت باشه و طوری نازتو بخرن که هرموقع نگران از دست دادنت باشن و البته تو هم داری به کار بهتر و جاهای بهتر فکر می کنی و پیگیر اپلای ها هستی.
Airbnbتعطیل شده و ما دیگه راحت و با خیال راحت نفس می کشیم. کارم آنلاینه و مثل قدیم تو مسافرتی. دیگه گیر جایی بودن نیستی.
هر روز یه جا واسه عشق و حال. روزی دو سه ساعت Benz رو مبل باز میکنی و آنلاین یه نگاهی به کارا می کنی که همه چیز مرتبه.
ایمیل و ها و کامنت ها، درخواست ها و سفارشات رو می خونی و کارا رو که لازمه تقسیم می کنی.
با مشتری های جدید مذاکره می کنی، جواب کامنت ها و سوالات رو میدی، پروژه های جدید رئو نگاه می ندازی که همه پیز رو به راه جلو میره.
داش رضا، دیگه سفارش نکنما .

برو خدا به همرات

[ چهارشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۳ ] [ 1:48 ] [ محمدرضا ]

انقدر که ننوشته ام، فراموش کرده ام چه جوری شروع می کردم!

یادمه یه زمانی تو یه سیستمی فعالیت داشتم که یه سری آموزش های اولیه داشت که یکیش این بود: اهدافتون رو بنویسید و مدام مورد ارزیابی و نگرش قرارشون بدید و فراموش نکید که شروع و مقدمه کارتون، برای چی بوده. چون انسان بعد از مدتی شعف و انرژی اولیه ای رو که در زمان آغاز یه کار داشت، از دست میده یا موارد حاشیه ای پیش میاد که موجبِ دوریِ از هدف میشه یا انقدر راه طولانی، زمان بر و سخت میشه که حالت فرسایشی پیدا میکنه و ادم دچار یاس، دودلی و نهایت بی خیالی و رها کردن میشه و این دقیقا همون زمانی است که باید برگردی و به نوشته های روزهای شروع که بمب انگیزه بودی، پر از انرژه و ایده های یزرگ بودی، یه نگاهی بندازی تا دوباره احیا بشی مثل روز اولت.

یکی دوشب پیش یاد اینجا (وبلاگم) افتادم. توی رخت خواب بودم و وبلاگ رو باز کردم رفتم به 13 - 14 سال پیش (یا خدا چقدر زود گذشت) و چندتا از پست هایی که برای رسیدن به کانادا و پروسه رسیدگی به پرونده مهاجرت و .. می نوشتم رو دوباره خوندم. یاد اون روزایی که پر از تنش، سرگشتگی، آشفتگی، استرس، چه کنم های ناشی از پرونده مهاجرت بود، افتادم. هرچند که، هنوز هم اینجا برام عادی نشده و بعد از قریب به 5 سال مهاجرت به کانادا، روزهای سخت رو فراموش نکردم و باورم نیشه که الان کانادا هستم.

هنوز عاشقانه به خیابون های سبز و زیبا، جاده های پر از زیبایی و آرامش، نظم و احترام، قانون و قانونمندی و هزار چیز که به چشم و دل میاد و به زبان نمیاد، عادت نکردم. هنوز اینجا برام جدیده، هنوز قشنگی هاش پررنگه، هنوز برخورد خوب مردم بایکدیگر، برام قشنگه، سلامی که از عابری غریبه به لحاظ هم محله بودن دریافت می کنی، توقف راننده ای که برای احترام به تو صبر میکنه و با لبخند راه رو برات آزاد میکنه و هزار هزار هزار چیز دیگه گفتنشون تمومی نداره و خوشحالم که هیچ وقت برام عادی نمیشه.
گاهی با خودم فکر می کنم، آیا این همان جهانی است که یک جای دیگرش ایران است!!؟

تو یکی از پست های قبلیم می خوندم که نامه ای برای پرونده دوم مهاجرتم دریافت کردم که بعد از 3 سال ریجکت شده بودم. یهو رفتم توی اون ایام پر از افسردگی، نا امیدی و ... و ته مطلب خوندم که به خودم امیدواری داده بودم و گفته بودم: "طاقت بیار خورشید من"

خدا رو شکر و درود و آفرین به خودم که تسلیم نشدم و قدردان دوستی هستم که حضورش عشق و دلگرمی بود و اکنون همسرم است و آرامش. (الحمدالله)

می فرماید:

پروردگارا، من به هر خیرى که سویم بفرستى سخت نیازمندم. 24 - قصص


برچسب‌ها: مهاجرت به کانادا, پرونده مهاجرت, هدف, پشتکار
[ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۷/۰۲ ] [ 17:47 ] [ محمدرضا ]

هنوز بعد از گذشت 2.5 سال، با خودم فکر می کنم یعنی من واقعا بالاخره اومدم کانادا. یعنی بعد از اون همه زحمت و مشقت و نگرانی، من رسیدم؟؟!

معمولا این افکار زمانی به ذهنم میرسه که درحال رانندگی هستم، جاده ای زیبا و سرسبز و آسمان آبی با لکه های تپل ابر که به قول عیال، تصویر های درست می کنه که فقط تو زمان بچگی تو کارتن ها می دیدم. یکی از دغدغه ها و مشکلات من تو ایران بی فرهنگی مردم تو رانندگی بود و همیشه از این مسئله متاثر بودم که چرا نباید بین خطوط رانندگی کنیم، چرا باید ویراژ بدیم و چرا تو جاده ها که ترافیک میشه، یه عده از تو خاکی سمت راست سبقت میگیرن و ایجاد سروصدا و هوای خاک آلود می کنن یا میزنن تو لاین مقابل و تو ترافیک گره های کور ایجاد می کنن؟ نمی دونم شاید بهشون یاد ندادن، شاید از پدرمادرشون همین روش رو دیدن چون به اونا هم یاد ندادن و یا شاید هزار شاید دیگه.

مشکل من تو اون جامعه نبودن فرهنگ بود. مردم حق و حقوق رو بهشون یاد نداده بودن چون اینجور دیده بودن و بزرگ شده بودن. همیشه به این فکر می کردم که یه زمانی مردم به سمت قطار هایی که در شهر های مختلف تردد می کردن، سنگ پرتاب می کردن. جالب بود ولی خودشون هم نمی دونستن چرا؟ فقط یه فرهنگ شده بود که طرف فارغ از سن و سال، وقتی یه قطار می دید، دولا میشد و به حسن وظیفه به سمت شیشه قطار پرتاب می کرد. یادمه حدودای سال 63 یا 64 بود که یه برنامه از تلویزیون پخش شد از مردمی که در قطار، با پرت شدن سنگ به سمت شیشه، دچار آسیب شده بودند. تو تلویزیون به مردم نشون دادن توی این قطار دشمن نیست، هیولا نیست خودمونیم و بعد به محله هایی رفتن که این اتفاق سنگ پرانی می افتاد و این فرهنگ رو در مردم و به خصوص کودکان رواج دادن که به جای پرتاب سنگ به سمت مردم توی قطار، برایشان دست تکان دهید و بالاخره این داستان تمام شد و الان روایت پرتاب سنگ یک داستان خنده دار و گاها غیر قابل باوره.

اگه فرهنگ سازی همینطور در مورد همه چیز انجام بشه، همه چیز دلچسب میشه. بستن کمربند ایمنی یه فرهنگ سازی دیگه بود که البته با اهرم فشار و جریمه رواج پیدا کرد و اکنون یک روال عادی تو کشوره. ایکاش همه چیز رو دوباره به همه یاد بدن ولی مشکل اینه که ضعیف ترین قشر جامعه ما بخش فرهنگی جامعه ماست. معلم های جزو اقشار کم درآمد و ضعیف جامعه هستند که بهایی که درخورشان است برایشان دیده نمی شود، روزنامه نگاران، نویسندگان، استادان و بیشتر قشرهایی که تو این حوزه هستند و ...

بگذریم. روزی که به کانادا رسیدم، دوستی که تو فرودگاه دنبالم اومده بود بهم یه چیزی گفت که برام بسیار گوارا بود:  رضا، اینجا هیچ کس جلو پای کسی سنگ نمی ندازه، اینجا جای پیشرفت و ترقیه، هر فکر و ایده ای که داشته باشی، دولت حمایتت می کنه و مثل کوه پشتته.  بنابراین تلاش کن که جاده ترقی بدون هیچ مانعی بازه با پیستون حمایت دولت.

6 ماه پیش خونه خریدم و از دونفر آرشیتکت ایرانی خواستم برای یه سری تغییرات بیان خونه ام رو ببینن. سرصحبت باهاشون باز شد و حرف از کانادا و ... ازم پرسیدن چه مدته کانادا هستی، گفتم دقیقا 2 سال. ازم پرسیدن تو این زمان اوضاع و روزگارت چطور بود؟ گفتم: خوشحال راضی و پر از رشد، کار دارم، یه ماشین نو و خوشگل دارم، خونم رو خریدم و ... بهم گفتن: این رشدی که تو 2 سال کردی، تو 2 سال آینده چهار برابر خواهد بود. اینجا رشد تصاعدی است.

این حرفشون از اون حرفا بود که باز تو ذهنم حک شد تا 2 سال دیگه باز خودم رو مقایسه کنم. بی شک تصمیمم برای مهاجرت، انجام اون و صبر 11 ساله ام برای رسیدن یه اینجا، پر افتخارترین تصمیم، عملکرد و صبوریم در زندگیم بوده به خودم احسنت و از خدا سپاسگزارم.

سلام و تهنیت بر شما باد که صبر پیشه کردید و بس نیک است سرانجام این سرا.   رعد -  24

 


برچسب‌ها: کانادا, مهاجرت, رانندگی, فرهنگ
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۳۰ ] [ 17:15 ] [ محمدرضا ]

امروز به یکباره تصمیم گرفتم بنویسم. همیشه اعتقاد داشتم باید آرزوها و تلاش ها را بنویسم تا هروقت مایوس شدم، یه نگاهی بهشون بندازم و یادم بیاد که با چه شور و شعفی شروع کردم تا بتونم، باز به راهم ادامه بدم. سال ها از روال فرسایشی مهاجرت به کانادا نوشتم و نوشتم و اکنون شاد و مفتخر به این تلاش که بالاخره به نتیجه رسید.

روز اول تو مونترال لند کردیم و دوستِ زمان دانشگاهیم که در طول این 11 سال پروسه مهاجرت به کبک، همراه و مشوقم بود، اومد دنبالمون. باورم نمیشد که بعد از 11 سال، به کانادا رسیدم. انگار خواب می دیدم و هرآن آماده بیدار شدن بودم. سال 2008 اولین پرونده ام بود و ژانویه 2019 به مونترال لند کردم.

قرار بر این بود که یه هفته به منزل دوستم در اوتاوا بریم و بعد از اونجا راهی تورنتو بشیم. یادمه تو ماشین که بودیم، دوستم بهم گفت: رضا، اینجا کانداس و هیچ کس مانع رشد و ترقی تو نمیشه و فقط کافیه که بخوای رشد کنی. خواهی دید که دولت و سایر صاحب منصبان کمکت خواهند کرد و شرایط را برایت مهیا خواهند کرد.

اکنون 27 ماه از آن زمان گذشته و من بر این صحبت ایمان آورده ام. رشد من در این کشور، برای خودم بسیار چشمگیر است و بسیار راضی و خوشحالم. یه دلیلش این بود که اینجا رو راحت به دست نیاوردم و برای رسیدن به اینجا سال ها منتظر بودم و تلاش کردم نزدیک ترین شاهدش، سن و سالم است. موقعی که برای کانادا اقدام کردم 31 ساله بودم و زمانی که رسیدم 42 ساله. ولی خوشحالم که به نتیجه رسید. دلیل دیگه ام یه همراه و پاکار خوب بود که عیال نازنین بودند. داشتن یه همراه به شدت به آدم کمک می کنه و باعث روحیه مضاعف میشه البته همراهی که واقعا هم فکر و هم مسیر باشه و وسط راه جا نزنه و ادا اصول دربیاره و برای همین هرکسی که از ایران ازم سوال و کتاب می کنه، بهش میگم که مطمئن شوید که هر دوتون (زن و شوهر) واقعا آماده رفتن هستید و تو این مسیر جا نمی زنید چون یکی اگه خالی کنه، دومی رو هم به قهقرا می بره.

خیلی ها رو میشناسم که میان اینجا و میگن : وای ایران بهتر بود و ال و بل و جیمبل. من فکر می کنم اینا با خودشون صادق نیستن و شاید یادشون رفته که کجا بودن یا اینکه برای رسیدن به اینجا (هدف) زحمت نکشیدن لذا قدر شناس نیستن و یا لااقل اگر دوتا مطلب از روزی که تصمیم به مهاجرت داشتن، نوشته بودن، به ارزش کارشون پی میبردن. باید با خودت روراس باشی که برای چی داری مهاجرت می کنی من چندتا دلیل خیلی واضح و ساده داشتم که جزو حقوق ابتدایی هر انسان است که با کمال مسرت بهشون رسیدم و هنوز داشتنشان برایم عادی نشده چرا که هنوز اهدافم را به یاد دارم و می دانم بدستشان آورده ام.  لذا همواره می گویم الحمدالله

ای بشر، آیا ندیدی که هرچه در زمین است، خدا مسخر شما گردانید و کشتی به فرمان او در دریا سیر می کند و آسمان را او نگاه می دارد که برزمین نیفتد مگر به اذن او. همانا خدا به مردم بسیار رئوف و مهربان است.  حج - 65

 

[ سه شنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ] [ 0:4 ] [ محمدرضا ]
نمی دونم چرا اینجوری شدم !!؟

مدتی است که دچار یک دگرگونی ناگوار درونی شدم و در اثر این تغییر، دارم دایره اطرافیانم رو کوچک و کوچکتر می کنم. اگر کوچکترین مورد یا مشکلی با کسی پیدا بکنم، تمایلی برای حل کردن مشکل ندارم و طرف رو از جمع  اطرافیانم حذف می کنم.

 مستقیم یا غیر مستقیم هم به طرف مقابلم میگم که رغبتی به ادامه ارتباط با شما ندارم. توی این یک سال گذشته می تونم افراد زیادی رو در این خصوص به یاد بیارم که شامل افراد نزدیک، بستگان، دوستان دانشگاه و همکارانم بودن.

بدتر اینکه بسیار و بسیار و بسیار مستعدم که افراد جدیدتری رو به این مجموعه مطرود شده اضافه کنم و از طرفی، هیچ میل و رغبت  یا حس پشیمانی و نگرانی در جهت ارتباط مجدد ، در خودم حس نمی کنم.

اوایل که تعداد این افراد زیاد نشده بودن، به این فکر می کردم که مردم چقدر بی منطق و بی ملاحظه هستن ولی الان حس اون راننده رو دارم که تو بزرگراه برعکس دیگران رانندگی می کرد و پیش خودش می گفت: چقدر راننده خلافکار !!

خلاصه که نمی دونم مشکل روحی پیدا کردم یا سیر نزولی رفتاری و کودک صفت شدن در اثر بالارفتن سن ، به سراغم اومده. هرچی که هست بد اوضاعیست. خدا خودش کمک کنه.

مومنان همیشه بلند همت بوده و از بدی های خلق درگذرند و عفو کنند.  آیا دوست ندارید که خدا هم در حق شما مغفرت و احسان فرماید؟   نور - 22

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۴ ] [ 17:39 ] [ محمدرضا ]
اومدم عنوان پست رو بزارم : <خر ما از کره گی دم نداشت> ولی پیش خودم گفتم آخه مرد حسابی حرمت آیه آخر پست رو لااقل نگه دار  ...  و این طور شد که اسم این پست شد :

 < عجب دنیای پلیدی است >

توی دوتا پست عقب تر نوشته بودم که بعد از دریافت ویزا از آلمان، می خواستم برای کنسول آلمان یه نامه بنویسم و ازش بابت این لطف و اطمینانش تشکر کنم که به من مجرد ویزا دادن. ولی خوب انقدر این کار رو نکردم که هیجان و حس داغ درونیم فروکش کرد و فراموش شد مثل خیلی از افکار و حس های قشنگمون که شبها غنچه میزنه و صبح خشک میشه و میریزه.

حالا حس داغ الان: می خوام یه نامه واسه کنسول اطریش بنویسم که آخه مرد حسابی من 10 ساله دارم تو مملکتم کار میکنم، پارسال رفتم آلمان و سوییس که الن و بلن و جیمبلن ، برگشتم و اومدم سرخونه زندگیم. پارسال حرمت نگه داشتن و ازم انگشت نگاری هم نکردن، منم لوطی گری کردم و سرموعدم به کشورم برگشتم اونوقت شما ها انگشت نگاریم که کردین ، 4 ماه بردین و آوردین، نامه نگاری و تلفن بازی هم کردین و آخرسرهم به من ویزا ندادین .... !!!! ؟

شور و شعف ، هیجان،  غم و اندوه ، همه و همه حالت هایی از  زندگی هستند  که میان و میرن و فراموش میشن. ولی امون از اون چیزایی که فراموش نمیشن! ای که لعنت برهرچی فکر بد و مسموم. 

اصلا خوب و بدش هم فرقی نداره وقتی فکری که به ذهنت میرسه ولی قدرت انجامشو نداری اونوقت میبینی که اطرافیانت، فکرتو مث آب خوردن انجام میدن، دیوونه میشی! خدایا کمک کن ! 

 فراموشی یه نعمته، یه نعمت بزرگ که اگه نبود، آدما از انباشت خاطره ها و افکار  و اتفاقات بد زندگیشون دق مرگ شده بودن و  یا از هیجان و خوشی های زندگیشون یا از عدم توانایی بعضی انجام افکارشون ، سنگکوب می کردن و می مردن.  


هرگز برآنچه که از دست میدهید اندوهگین نشوید و برآنچه  که به دست می آوردید شادمانی نکنید که خداوند متکبر و مغرور را دوست ندارد.

    حدید - 23


[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ ] [ 11:55 ] [ محمدرضا ]
دیپلم جدید رو گرفتم

چند روز پیش رفتم به مدرسه ای که ثبت نام کرده بودم برای گرفتن دیپلم فنی حرفه ای و بالاخره این شاخم شیکوندم و یه دیپلم فنی و حرفه ای در رشته فرزکاری و تراشکاری گرفتم.

حالا باید این دیپلمم ترجمه کنم و بفرستم بره جزو مدارک تپه شده بشه. خداییش برا این مهاجرت چه کارا که نکردیم. چند مدت پیش داشتیم با چندتا از دوستان می رفتم شمال. تو راه داشتم جریان دیپلم گرفتن فنی و حرفه ای رو براشون تعریف می کردم که یکی از دوستام گفت: خداییش اگه من یه کاره ای تو یه کشور بودم و بهم می گفتن یه بدبختی مث تو داره برا اومدن به کشور من، اینجور دست و پا میزنه، حتما با تشریفات میومدم دنبالش و میاوردمش تو کشورم. یکی دیگشون هم گفت بابا این رضا رو انقدر اذیت نکنین، بالاخره اونم میاد ولی وقتی داره میاد زمانیه که پرچم آمریکا هم جزو پرچم هایی شده که تو فرودگاه امام ، بالا رفته و روابط توپ توپه و همه راحت میرن و میان !!!!!!

جالب بگم تو ماشین 4 نفر بودیم که هرچهارتامون هم واسه کبک اقدام کرده بودیم و من نفر اول بودم اونم با اختلاف حداقل یک سال با اونا و جالبتر اینه که اونا کارشون درست شده و در فواصل مختلف عازم هستن معلومه که باید به ریش من بخندن.

خداییش چقدر برا امتحان ها  حرص خوردم مخصوصا امتحان عربی. فکر کنم دو سال طول کشید که تونستم 2200 ساعت مدارک عملی فنی حرفه ای تراشکاری و فرزکاری و امتحان های تئوری رو بدم تا به این دیپلم برسم.

راستش الان یه مدته که می بینم تب وتاب مهاجرت کم شده و دیگه کمتر میبینیم آدمایی که دارن زبان فرانسه می خونن و حرف از مصاحبه و رفتن میزنن. کلاس های زبان هم مث قبل شلوغ پلوغ نیست احتمالا یا خیلی گرون شده یا خیلی ها بیخیال شدن یا همین وبلاگ ها. یه زمانی تو وبلاگ ها قلقله بود ولی الان وبلاگها دیر به دیر آپ میشن و تازه کسی نگاهم نمیندازه توش. نمی دونن که نویسنده دل خوش تعداد بازدیدشه. ...

از این میترسم که اینم یه آرزو بشه که وقتی بدستش میارم دیگه ذوق داشتن روزای اولش رو نداشته باشم. مثل ذوق داشتن آتاری که 3 سال تو حسرتش بودم و وقتی برام آتاری خریدن ، دیگه حسی برا داشتنش نداشتم. مثل خیلی چیزای دیگه که وقتی بهش رسیدم که مدتها از آرزوی داشتنش میگذشت و بود و نبودش دیگه فرقی نداشت.

راستی شرکت جدید رو افتتاح کردم با یکی از دوستانم و اولین محصول شرکت رو تا یک ماه دیگه اگه خدا بخواد، همینجا اعلام می کنم.

مال و متاعی که به دیگران عطا کرده ایم، فانی و دنیوی است و از برای امتحان نمودن آنهاست. هرگز برآنها آرزو نکنید که روزی شما بهتر و پاینده تر است. طه - 113


[ شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۱ ] [ 0:23 ] [ محمدرضا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

ماندن جایز نیست - دیگر باید رفت.
تنهایی شاید یه راهه ، راهی تا بی نهایت     قصه همیشه تکرار ، هجرت و هجرت و هجرت

Comme Un Nuage Vers Au Canada
امکانات وب